|
|
پست ثابت |
 |
|


به وبلاگ من خوش اومدین !!
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
نگاه تو... |
 |
|

نگاه تو همه دنیای من...
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خنده های تو... |
 |
|

خنده های تو آرام جان من...
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
تو چه فکری؟؟؟ |
 |
|

الهی قربون دختر سربزیرم بشم
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
عکسهایی از تعطیلات عیدنوروز |
 |
|
لنگرود: ساحل زیبای چمخاله
رامسر
 
  
سیزده بدر : خونه باغ قدیمی در درکه
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
فعلا که همه چی آرومه |
 |
|
سلام. خدا رو شکر اینبار که اومدم وبلاگ همه چی آرومه و من با خاله جدیدم حسابی کنار اومدم. حالا دیگه هیجده ماه و نیمه شدم. و واسه خودم خانومی هستم. می تونم مامان و بابا رو خیلی خوب و بجا مورد خطاب قرار بدم . می تونم عروسکم رو بخوابونم و حتی با قاشق بهش به به بدم. موهای عروسکمو با جدیت هرچه تمامتر برس می کشم. بعضی وقتا هم بشت مبل قایم می شم و تا مامانم منو نبینه و دنبالم بگرده بعدش با یه ادا و لبخند خوشگل میام بیرون و دالیییییییییییییی!
البته تازگیها یه کم خشن هم شدم و دست بزن هم دارم. اما برای سنم کاملا طبیعیه! اصلا جای نگرانی نیست.
اینم چند تا از عکسای جدیدم:
 

وقتیکه من درخواستی دارم...! قیافم این شکلی می شه

دارم موهای عروسکمو برس می کشم البته با جدیت هرچه تمامتر...
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
سلام.بهمن ماه هم تمام شد و بعد از یکماه یه خاله خوب برام اومد. راستش خاله فرشته بعد از حدود ١٠ روز که اومد و رفت مورد تایید مامان واقع نشد و اینطور شد که باهاش خداحافظی کردیم. بعد از اون چند نفر دیگه هم اومدنورفتن و بالاخره خاله رویا اومد. من خیلی زود باهاش دوست شدم . حتی اولین روزی که مامانم سر کار رفت نه تنها گریه نکردم بلکه با روی باز هم با مامان بای بای کردم. خدا کنه که اوضاع همین طوری خوب بیش بره...
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
یه خاله جدید |
 |
|
چند روزیه که وقتی صبح ها از خواب بیدار می شم می بینم که مامان خانوم خونه است و خیلی خوشحال می شم. اما بعد از چند روز که با مامانم تنها خونه بودیم یه روز دیدم که یه خاله جدید اومد خونمون. اولش بهش خندیدمو پشت مامانم قایم شدم. و بعد از چند دقیقه باهاش دوست شدم. با من صحبت کرد. کلی با هم بازی کردیم. ...اما یهو متوجه شدم خیلی داره به من نزدیک می شه می خواست دستای منو اون بشوره!!! حتی می خواست پوشک منم اون عوض کنه!!!! اینطوری شد که من رفتم و به مامانم چسبیدم. به هیچ وجه ازش جدا نشدم.
اینطوری شد که بیشتر از ۱۰ روز که مامانم خونه نشین شد و سعی خودشو کرد که با پرستار جدیدم آشنا بشم.آخه خاله نسرین پرستار قبلی من دیگه پیشم نمیاد. با اینکه خیلی دوسش داشتم و با هم خیلی خوشحال بودیم اما خیلی دلتنگیامو به روم نیووردم تا مامان بابا ناراحت نشن. ولی آخه از من چه انتظاری دارن که زود یه خاله جدیدو قبول کنم؟؟؟؟ بابا جون من هنوز یه نی نی ۱۷ ماهه و نیمه ام. خودتون بودین می تونستین....؟؟؟
امروز اولین روزیه که مامانم منو با خاله فرشته تنها گذاشته . از دیشب استرسو تو چشمای مامانم می بینم ولی خب چه می شه کرد؟؟ حالا هم که هی تلفن می زنن! یه بار مامان! یه بار بابا... بابا جون من خوبم! قویتر از این حرفام! بذارین زندگیمو کنم!!!
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
سالگرد ازدواج مامانی و بابایی |
 |
|
امروز ۲۱ دی ماهه! و ۶ سال تمام از روز ازدواج مامانی و بابایی می گذاره! البته من فقط یک سال و ۴ ماه و ۲۰ روزه که با اونا هستم اما تو همین مدت کم هم خوب خوب این خوشبختی رو با تمام وجودم احساس کردم. مامان می گه انگار همین دیروز بود که با بابا کیوانم آشنا شد و با هم سر سفره عقد نشستن. بعد هم خیلی زود تصمیم گرفتن که زودتر از موعدی که بزرگترا در نظر گرفتن برن سر خونه و زندگیشون! این بود که توی یه روز سرد برفی که البته عید قربان هم بود جشن عروسی شونو گرفتنو رفتنزیر یه سقف!
مامانی ... بابایی ... آغاز هفتمین سال ازدواجتون مبارک!!
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
روزانهای دیگر |
 |
|
با سلام!
بعد از مدتها بالاخره مامان خانوم ما وقت گذاشتن واسه این وبلاگ! حالا اینکه چه طوری از بین عکسهای گریان من اینا رو بیدا کرده . بماند. آخه هر موقع که من دوربین می بینم اولش خوشحال می شم . بنابر این اگه مامان یا بابا سرعت عمل خوبی داشته باشه عکس اولم خندونه. بعدش هم که ...دیگه می دونین.
این عکسا خونه مادرجونم گرفته شده . اونم موقعی که داشتم با باران جون بازی می کردم. 
  
از دیدن این عکس تعجب نکنین . این کار هر روز و هر شب منه. باز کردن در یخچال و فریزر !!!
تازه شکستن چند فروند تخم مرغ و ریختن محتویات یخچال هم که دیگه گفتن نداره!!!
 
عکس کناریشم که مشخصه . با بابام رفتم حمام و حسابی دارم حال می کنم. 
توی این عکس هم بعد از یه حمام گرم مشغول نوشیدن شیر هستم و وقت ندارم که دوربینو از دست مامانم بگیرم!!!

   

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
عکسهای قدیمی تر |
 |
|
سلام ! آخه از دست این مامان چی بگم من؟ هزار روزه اینجا سر نزده. تازه هیچ عکس جدیدی هم از من نگرفته. آخه همونطور که قبلا هم گفتم من تازگیا دوربینو متعلق به خودم می دونم و فقط می خوام دست خودم باشه و هر کاری خواستم باش کنم . حالا هم مامانم اومده عجله عجله چند تا عکس از سفر شمالمون بذاره که تقریبا مال ۵ ماه قبله!!!    
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
من خیلی بابایی شدم |
 |
|
سلام. بازم اومدم. و بدون هیچ مقدمه ای بگم من تازگیا خیلی بابایی شدم. وقتی که بابا می خواد بیرون بره کلی ترفند سر هم می کنن که من نفهمم. اما تا صدای بسته شدن در بیاد من ناراحت می شم و گریم می گیره. خوب بابا آخه دوست دارم می خوام همیشه بیشم باشی.
وقتی که شبا بابا خونه میاد. با صدای بلند و از ته دل کوچولوم می خندم. آخه بابای مهربونم بازیهای زیادی بلده و همیشه تو خونه باهم کلی بازی می کنیم. اول از همه می گه جانان بدو بریم نماز بخونیم. بعد منم می رم کنار بابا و خودمو با تسبیح و مهر سرگرم می کنم. تازه من یاد گرفتم که مث بابا خم شم و مهر رو ببوسم. و البته با زبونم خیسش می کنم.
بعدش هم بابا می گه جانان بدو بریم سر یخچال... و اینجاست که در یخچال چند دقیقه ای باز می مونه و تا صدای بوق یخچال بلند می شه بابا می گه وای الان مامان دعوا می کنه بیا کنار. 
تازه وقتی هم که ببینم مامان و بابا دارن Love می ترکونن با یک یورش عظیم موهای مامانو از ریشه می کشم. ... و البته بعدش که قیافه مامانو می بینم ناراحت می شم و بوسش می کنم و همه چیز به خوبی تموم می شه.
راستی یه چیز دیگه تازگیها یاد گرفتم که با یه لحن خیلی خوشگل بابامو صدا کنم و بگم: با با ییییییییییییییییییی !!!!! 
و البته خیلی خوب تو شرایط مختلف جواب می ده و در هر موقعیتی لبخندو رو لبای بابام میاره...
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
اشکها و لبخندهای من |
 |
|
فک می کنین چرا این عکسم غمگینه؟

خوب البته دلایل زیادی می تونه داشته باشه. ولی قضیه از اونجا شروع شد که من تازگیا علاقه زیادی به دوربین بیدا کردم . البته این مساله قبلا هم بود ولی الان دیگه خیلی زیاد شده و هر موقع که مامانم می خواد از من عکس یا فیلم بگیره من سمت دوربین میرمو دستمو دراز می کنم تا بگیرمش و خودم عکس بگیرم. یا عکسای توی دوربینو ببینمم و هی بگم نینی...نینی ...و اگه مامان دوربینو نده گریه می کنم. اینجوری... یه وقتایی هم قضیه خیلی جدی می شه و مث این عکس از ته دل گریه می کنم....
البته فکر نکنین که من خدایی نکرده دختر بداخلاقیمها...خیلی وقتام از ته دل می خندمو خوشحالم. اما معمولا تو اینجور مواقع بای هیچ نوع دوربینی در میان نیست. به همین خاطر تازگیها عکس خوشحال و خندون کم دارم. اما هر طوری شده مامانم چند تا عکس خندون هم اینجا می ذاره ...بالاخره خوب نیست که بعد از مدتها عکسای ناراحت منو ببینین.
  
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
کارای جدید |
 |
|
سلام. من دوباره اومدم. امروز می خوام از کارای جدیدم براتون بگم.   
یکی از کارایی که خیلی دوست دارم خالی کردن کیف مامان و باباست. البته کیف بابا خیلی سنگینه . اما هر طور شده کشون کشون میارمش و حسابی نق می زنم تا درشو برام باز کنن. بعد هرچی که توشه بیرون می ریزمو حسابی سرگرم می شم. کیف مامان هم روش حمل خودشو داره . دسته اشو میندازم گردنم و راه میوفتم. بعد کیف بولشو درمیارمو ...

راستی من تازگیا فهمیدم که چه جوری شارز رو تو بریز برق بزنم. آخه از همون اول علاقه عجیبی به سیم و اینجور چیزا دارم. یه روز که مامان داشت تلویزیون نیگا می کرد رفتم تو اتاقشو از تو کشو شارزشو برداشتم. بعد رفتم اتاق خودم . همین که داشتم سعی می کردم دوشاخو به بریز بزنم مامانم صدام کرد.آخه هر موقع که از من صدایی درنمیاد مامانم مشکوک می شه. البته من هیچ جوابی ندادم. تا صدای اومدنشو شنیدم دویدمو رفتم بشت تختم قایم شدم. اما مامانم دید دارم چی کار می کنم. بعدشم کلی ناراحت شد و به من گفت جانانم خطرناکه ! جیزززززه! و سیمو برداشت و نمی دونم کجا گذاشت. بعدشم که بابا اومد خیلی جدی با هم نشستن و تصمیمای مهمی واسه من گرفتن. خدا به داد برسه...

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
اولین انگشتر من |
 |
|
سلام.میبینین من بالاخره صاحب انگشتر شدم. مدتها بود که دوست داشتم انگشتر مامان و بابا رو دستم کنم. اما نمی دونم چرا هر موقع انگشتر مامان بابا رو دستم می کردم زود میوفتاد. با اینکه انگشتامو محکم به هم می چسبوندما... اما نمی شد بررسی ها ی بیشتر هم به هیچ نتیجه ای نمی رسید. اما دیروزکه مامانم واسم انگشتر بروانه ای خرید تا حدودی متوجه دلیلش شدم. بله دیگه ما هم از این هنرا داریم.....
 
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
سیاره خاکی |
 |
|
چه روزگاری شده ! یه عالمه علامت سوال تو سرمه که نمیدونم چه جوری و از کی ببرسم؟؟؟!!!!
شاید مامانم هنوز اونقد منو بزرگ نمی دونه که سنگ صبورش باشم اما من می دونم که « اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه بکشه.» مامانی همیشه یادت باشه:« من مسوول گلم هستم.»

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |