معجزه‌هاي شيرين من♥♥❤❤❥
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید...٠٠••●●♥♥❤❤❥ 
قالب وبلاگ

به نامش

 

از دلم مي‌نويسم براي دخترانم جانان و آوا ...

گاهي هم شايد مطلبي را كپي كنم كه دراين‌صورت حتما اسم منبع ( نويسنده يا وبلاگ ) را مي‌نويسم تا حق نويسنده را ادا كرده باشم

اگر شما هم لطف كردين و از دلنوشته‌هاي من استفاده كرديد حتما و لطفا  نام وبلاگم را بياوريد.

ممنونم!

[ سه شنبه 28 آبان 1392 ] [ 12:35 ] [ مامان شیرین ] [ ]

آواي دلنشينمان هم 2 ساله شد.حالا ديگه كوچولوي خانه ما كم كم حرف‌هايي مي زند كه معنيش را مي فهميم... خواهرش را «نانا» صدا مي زند.

يكي از بازيهاي ما اين است كه آوا روي پايم بنشيند و من كلمه  بگويم و او تكرار كند. اول از كلماتي شروع مي كنم كه بلد است:

بگووو دورا: دوآآآآآ...

بگو جانان: نانا...

بگو هاپو: آفوووو...

بگو پيشي: ميووووو(‌صداي گربه را مي گويد)

بگو شيرين: شيييين

بگو كيوان: بابا!!!

 

قرار هر ماهمان هم سر جايش است... شهر كتابي كه جانان را عاشق كرده و   تازه بعد از برداشتن كتابهايش راه پله ها را در پيش مي گيرد و مي گويد « حالا بريم بالا ماماني كتاب بخره»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح ها قبل از رفتن به مهد جانان گلش را كمي نوازش مي كند و مي رود و موقع برگشتن از مهد هم به گلش آب مي دهد.( البته با بطري كه به قول خودش آب اسراف نشود)

طبق معمول هر روز وقتي ملي جون و آوا سراغ جانان مي روند تا به خونه برگردند كمي در حياط مهد تاب و سرسره‌بازي مي كنند. اما جانان تازگيها به ملي جون مي گويد: (ملي جون زود بريم خونه گلم تشنه‌ست...)

 

 

[ شنبه 21 تير 1393 ] [ 13:15 ] [ مامان شیرین ] [ ]

سلام. این دفعه دیگه تو عالم وبلاگی من یه رکورد واقعی بود . حدود سه ماهه که پست نداشتم. شما بذارين به حساب سر شلوغی و مشغله من.فقط همينو مي گم كه حرفاي زيادي براي گفتن دارم ولي وقتي براي نوشتنشون ندارم. بزودي برمي گردم . فعلا چند تا عكس مي ذارم تا بعد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پي‌نوشت: ممنون مي شم يكي به من توضيح بده اينجا چرا اينجوري شده و چطور مي تونم عكسا رو وسط چين كنم؟؟

[ شنبه 7 تير 1393 ] [ 11:23 ] [ مامان شیرین ] [ ]

 دخملا پاي سفره هفت‌سين

موقع تحويل سال نو دخملا فقط به فكر تل‌سرشان بودن ... فكر كنم تا آخر سال 93 درگير تل باشيم...

دخملا بعد از فوت كردن شمع...

با زهم درگيري آوا با تلش را مي بينيد

جشن نوروز در مهدكودك

 و اما سفرهاي نوروزي...

عيد امسال برخلاف سالهاي گذشته عطاي سفر به شمال را به خاطر ترافيك و سرمايش به لقايش بخشيديم و تصميم گرفتيم به جنوب سفر كنيم و شمال را بگذاريم براي وقتي كه خلوت تر باشد و مجبور نباشيم براي غذاخوردن در صف‌هاي طولاني رستورانها معطل شويم... و بدون شك يكي از بهترين و قشنگ‌ترين سفرهايم رقم خورد...البته همسفرهاي خوب هم سفر را دلچسب‌تر مي كند.

هواي خوش بهاري كه زودتر از موعد مهمان خوزستان شده بود حسابي جاده انديمشك به اهواز را سبز كرده بود... ظهر روز دوم فروردين به شوش دانيال رسيديم و بعد از ديدن آرامگاه دانيال نبي ناهار را مهمان طبيعت  سبز شوش‌دانيال شديم. و بعد به سمت اهواز حركت كرديم.

و اهواز را من شادترين شهر ايران ديدم...  رقص و     را همه جا مي‌ديدي... از ماشين‌هايي كه از شدت تكانها كه نه ، بلكه حركات موزون سرنشينان درست مثل كارتونها بالا و پايين مي‌رفتند  تا پايكوبي در پاركها و  لب كارون!

شبهاي كيانپارس هم خودش داستاني دارد... پاتوق هر شب‌مان كه «بستني نعمت» در كيانپارس بود و بعد پياده‌روي دسته جمعي در مراكز خريد و خيابان  ( مديونيد اگه فكر كنيد ما 14 نفر بيشتر بوديم)


 كيانپارس كه جاي خود دارد اما من عاشق لشگرآباد شدم... خياباني كه دو طرفش ميزهاي سلف‌سرويس فلافل و سمبوسه ورقه هاي سرخ شده بادمجان و انواع ترشي و خيارشور و ... منتظر شما هستند و جلوي چشمهايتان فلافل‌ و باقلوا در روغن مي‌رقصند .

لشگرآباد كه بروي ديگر نه ترس از چاقي مي تواند جلودارت باشد و نه اكسيدانهاي روغن! البته تا ساعتها بعد به آقاي همسر ميوه مي دادم و مي گفتم: بفرماييد آنتي اكسيدان! براي بچه ها هم كه نگراني نداشتم ... چون خودشان لب به غذاهاي لشگرآباد نزدند .دختران گوشتخوار من فقط مرغ و كباب مي خورند... بعدش كه كيانپارس رفتيم از خجالت جانان و آوا هم درآمديم!

و «چه خـــــــــــــوب و قشنگـــــــــــــــــــه لب كارون» وقتي همه با هم خوشحالند و مي‌خوانند:« لب كارووووون! چه گل‌بارووووون»

خوشحالي جانان براي قايق سواري ديدني بود... تا حالا جانان فقط تو كتابها و كارتون دورا جليقه نجات و قايق سواري را ديده بود و حالا باورش نمي شد كه ما هم داريم قايق سوار مي شيم... قبل از سوار شدن  هي تند تند از من قول مي گرفت كه « من پارو مي زنم ماماني... باشه؟ من! » بعد دستاشو مثل پارو زدن حركت مي‌داد و مي‌گفت«Row...Row...Row» حالا بيا و توضيح بده كه عزيز جانم اين از اوناش نيست!

يك روز از سفر هم كه مهمان خرمشهر و آبادان بوديم. قايق سواري در اروند يا همان شط‌العرب هم صفاي ديگري داشت و تا نزديك مرز عراق رفتيم...

محله بريم آبادان با آن شمشادهاي بلند و سرسبزي كه به جاي ديوار خانه‌ها را از هم جدا مي‌كند مرا حسابي به  ياد كتاب چراغها را من خاموش مي كنم انداخت: «محله بريم زندگي كردن كار بورژواهاست »...  چشمانم دودو مي زد . كاش مي شد كلاريس را ببينم! مي خواستم به تهران برگشتيم دوباره بخوانمش... اما هنوز فرصت نشده.

و بعد بازار «ته‌لنجي‌ها»‌ي آبادان ... بازاري داغ و پررونق! با اجناس ته‌لنجي ارزان قيمت.... جاي خوبي است براي ما خانم ها كه لذت سفر را با خريد تكميل كنيم. نبش بازار آبادان هم رستوراني هست به نام رستوران پاكستان كه از قرار رستوران تووووپ آبادان هست... قليه‌ماهي‌اش كه حرف نداشت ...

سد كرخه بزرگترين سد خاكي ايران و خاورميانه يكي عالي‌ترين جاهاي ديدني بود كه در راه برگشت ديدم...طبيعت بي‌نظير در كنار سد زيبايي آن را چند برابر كرده است...

 

[ جمعه 22 فروردين 1393 ] [ 13:49 ] [ مامان شیرین ] [ ]

براي جانان و آواي عزيزم ؛

بهارم دخترم از خواب برخيز

شكرخندي بزن شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

***

بهارم دخترم آغوش واكن

كه از هر گوشه گل آغوش واكرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

***

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشاكن تبسمهاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

 

دوستاي خوبم ! بهارتان زيبا ...دلهاتون شاد! ...

 

[ شنبه 16 فروردين 1393 ] [ 10:41 ] [ مامان شیرین ] [ ]

عاشق روزهاي آخر اسفندم...

كاش مي‌شد از اين روزها بيشتر لذت ببرم.  به دانه هاي جوانه زده گندم نگاه مي كنم و برايشان مي خوانم:

«برآر اي بذر پنهاني سر از خاك زمستاني » 

چشمهايم مست  اين همه زيبايي  مي شود...  جانان مي‌گويد « مامان امروزم رشد كردنا...» و اين اولين باري است كه «رشد كردن» را به كار مي برد...

آوا دستانش را باز مي كند كه بغلم بيايد و ببيند ... حالا آوا هم  جوانه ها را نوازش مي كند.

با همان انگشتاني كه از لاي فايبرگلاس آبي بيرون زده اند...و من بي اختيار زمزمه مي كنم: 

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه....


**********

روزهاي آخر اسفند برايم حس خوبي دارند ... روزهايي كه همه درگير بدو بدو هاي آخر سال‌اند.

انگار با تمام شدن سال همه مي خواهند همه حسابهايشان را پاك كنند.

حسابشان را با خودشان...

با دوستانشان ...

با كمد لباسهايشان...

با خانه‌شان ...

و باغچه‌شان...

 

و من فكر مي كنم كاش مي شد حساب دل خودمان را هم تسويه كنيم و قدم به سال جديد بگذاريم...

خداي مهربان من!  سخاوتمند بي‌منت من! مي دانم كه چقـــــــدر شكر به تو بدهكارم....

مي دانم كه هرچه شكر كنم كم است... و اين يكي ديگر تسويه‌اي ندارد.

آشوبم...

آرامشم تويي!

كمك كن كه يادم نرود چه نعمت‌هايي دارم...

خدايا نگهدار جوانه‌هاي بهاريم باش...

[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 11:14 ] [ مامان شیرین ] [ ]

   حالا ديگر يك هفته گذشته ...يك هفته پردرد. هفته‌اي كه هر لحظه‌اش با خود مي گفتم : كاش دست من مي‌شكست...

آواي دلنشينم تازه ياد گرفته بود كه از ميز بالا برود. يك- دو- سه را مي گفت و و با چشمان خندانش نگاهم مي كرد. همين‌كه لبه ميز مي‌ايستاد و مي‌ديد نگران به سمتش مي‌روم تا دستش را بگيرم و پايين بياورم به نظرش بازي خيلي جذابي مي آمد... و چه خوشحال بود.

بعد از چند بار بالا و پايين رفتن مشغول بازي ديگري شد... چند ساعتي گذشت تا اينكه دوباره بالاي ميز رفت و اين بار پايش ليز خورد و افتاد.  صداي خرد شدن استخوان نازكش به گوش باباكيوان رسيد. دختر نازنينم را بيمارستان برديم. گرافي ساده گرفتيم : فركچر دوبل رايت فورآرم ... باوركردني نبود اما حقيقت داشت...

 

حالا آواي قشنگم وزن دستش را تحمل مي كند و من سنگيني دو ديوار را روي شانه‌هايم احساس مي كنم... كاش دست من مي شكست.

و چه‌قدر زود آدم يادش مي رود كه قدر خوشي‌هايش را بداند وخرده دردسرهايش را جدي نگيرد.

خدايا من آنقدر قوي و با اراده نيستم ...  خودت مراقب گلهايم باش...

 

پي‌نوشت :

ممنون از همه دوستايي كه جوياي حال آوا بودن. خدا رو شكر حال آواي دلنشين ما خوبه و كم كم به گچ دستش عادت كرده و باهاش همه كاري هم مي كنه.... مي رقصه- دس دسي مي كنه - و بازي مي كنه .... و به هركسي هم كه مياد عيادتش اول دستشو نشون مي ده و بعد مي بره جلو تا ببوسن دستشو...

اين هم عكس آوا وقتي هنوز دستش آتل موقته ...

البته من و پدرش ترجيح داديم كه كار اصلي گچ گرفتن تو اتاق عمل انجام شه به دو دليل : اول اينكه آوا هيچ دردي نكشه... چون كمي استخوان جابجا شده بود و حدود 25 درجه زاويه پيدا كرده بود و درجاگذاري اون قطعا دردناك بود و ما ترجيح داديم اين كار رو تحت بيهوشي انجام بدهند. دوم هم اينكه انجام جاگذاري استخوان در اتاق عمل و زير دوربين و مونيتور اتاق عمل قطعا دقيق‌تر خواهد بود.... اين بود كه شب موقتا دستشو آتل گرفتيم و فرداي اون روز تو اتاق عمل گچ گرفتن....

 

[ سه شنبه 20 اسفند 1392 ] [ 12:53 ] [ مامان شیرین ] [ ]

جانان: «ماماني من شما رو سيكس  (six)  دوست دارم ، بابايي رو سون (seven)  دوست دارم... (بعد از كمي فكر كردن )... آوا رو هم تري (tree) »

خب! من كه راضي‌ام ... فقط يكي كمتر از پدرش مرا دوست دارد و اين يعني خيـــــلي!

و  تا به حال هم به كسي نمره بيشتر از seven  نداده است....

 

 

[ چهارشنبه 7 اسفند 1392 ] [ 10:02 ] [ مامان شیرین ] [ ]

اصلا فكر نمي كردم كه وسط چله زمستان با دو تا فسقلي به مسافرت بروم... آن هم گيلاني كه ده روز پيش 2 متر برف باريده‌بود... اما خب فاميل است ديگر... عروسي مي گيرد و دعوت مي كند و نروي دلخور مي شود.

حالا بعد از آن برف پرآوازه هوا بقدري خوب شده بود كه باورمان نمي شد اينجا همان جاييست كه هفته پيش يكدست سفيد بود و زندگي خود اهالي فلج شده بود...

و من عاشق اون حس ميكس گرما و سرما هستم.... وقتي گرماي خورشيد و سرماي زمستان با هم دست و پنجه نرم مي كنند . هوايي مثل فروردين يا مهر... اما حالا وسط بهمن كياشهر هوايي دارد اينقدر لطيف...

و سفر هم عالی بود. کوتاه و دلچسب و البته دو تا وروجک ها خیلی خیلی ماه بودند و خدا رو شکر همه چیز خوب بود.

جانان عاشق دریاست و از وقتی که راه افتادیم چند باری گفت:

« مامان مرسی که داریم می‌ریم شمال»..........

«مامان مرسی که می ریم دریا»..........

و پشت بندش هم تاکید می‌کرد  مامان من و آوا مایو می پوشیم می‌ریم آب‌بازی..... نه نه هوا سرد نیست....

[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 18:03 ] [ مامان شیرین ] [ ]

 حالا ديگر جانان از مشتريان پروپاقرص شهركتاب است. شهركتاب ايران‌زمين يكي از جاهايي است كه جانان براي رفتن به آنجا هميشه اشتياق دارد.... از همان اول كه وارد مي شويم مي‌رود سمت كتابهايي كه خودش مي داند برايش مناسب است... بعد از كمي نگاه كردن به قفسه كتابها  يكي را برمي دارد و مي رود مي نشيند. بعد آن را باز مي كند و داستان سرايي شروع مي شود... گاهي آرام و گاهي هم بلند بلند شروع مي كند به خواندن قصه.... خواندن كه نه ... خلق قصه‌ از عكس هايي كه مي بيند... بعد كتاب را سر جايش مي گذارد و يكي ديگر را برمي دارد.... اما بعضي كتابها هم بعد از ديدن، راهي سبد مي شوند.... « اينو ديگه بايد بخريم!»

 

[ يکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 15:10 ] [ مامان شیرین ] [ ]

امروز آسمان تهران بعد از مدتها به لطف باران رحمت ديشب آبي بود و زيبا ! و خوشرنگي‌آسمان وقتي برايم زيباتر شد كه جانان سه و نيم ساله‌ام هم خيلي زود اين تفاوت را درك كرد...

طفلكم تا به حال فقط در نقاشي‌هايش آسمان را آبي ديده و ابر را سفيد... اما امروز خيلي زود با ديدن آسمان گفت: «مامان ببين ابرا سفيدن....ببين آسمون آبيه! مي بيني؟» و من حالا مي فهمم كه چرا هميشه با اينكه آسمان را آبي مي كشد باز هم با شك مي پرسد: «مامان آسمون آبيه؟»

كودكم فقط كمي آسمان آبي مي خواهد... كمي هواي تازه... كمي اكسيژن بدون سرب!

 

پي‌نوشت: خيلي وقت است كه اينجا چيزي ننوشته ام... نه اينكه حرفي نداشته باشم. گفتني زياد است اما حس نوشتن نيست. اگر مي بينيد به پيغامها جواب ندادم بگذاريد به حساب كمي وقتم. و گرنه همه شما خواننده هاي وبلاگم برايم عزيزيد و محترم!

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 12:57 ] [ مامان شیرین ] [ ]
[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 15:17 ] [ مامان شیرین ] [ ]

 روزهای سرد زمستان هم یکی بعد از دیگری می‌آیند و می‌روند و انگار نه انگار که این عمرگرانمایه ماست....

دخترها دارند بزرگ می شوند و هر روز تجربه‌‌های جدیدی به زندگی‌یشان اضافه می‌شود...

حالا آوا هجده ماهه شده است و برای خودش کلماتی دارد منحصربفرد...

 آنا ( مامان) - آگا ( بابا) - آدا( جانان)

آب ( هر نوع نوشـــــیدنی است و بعد از خوردن هر نوع دارو هم بلافاصله «آب - آب » می‌گوید حتی بعد از خوردن قطره فلج اطفال در مطب دکتر! )

دو - ســــــــــه ( موقع بازی و پریدن )

دوووده ( جوجه )

عسیس  و گاهی هم عــــس ( عزیز )

اوه ! (موقعی که کاری خراب می شود... مثلا چیزی از دستش بیفتد یا بریزد... یا مثلا دستم را به پایی که واکسن زده نزدیک کنم...) البته در این مورد قیافه آوا بسیار دیدنی است...

هفته گذشته هم همان برف کمی که آمد، خودش برای جانان و کمی هم برای آوا شگفت انگیز و زیبا بود... و البته برای من و همسرم هم مجالی شد که یاد خاطرات قدیمی بیافتیم و جایی برویم که برایمان یادآور روزهای اول آشنایی بود.

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه 18 دی 1392 ] [ 13:46 ] [ مامان شیرین ] [ ]

 خداحافظ پاييزطلايي!

مي‌دانم دوباره برمي‌گردي...كمتر از يكسال ديگر با همه زيباييهايت! بامهرت! مي‌آيي و با يلدايت مي‌روي .دلم برايت تنگ مي شود... براي برگ‌هاي رنگينت، براي انار ، و آسمان گرفته بارانيت....

پاييز جان خدانگهدار! يادت باشد با قاصدك‌هاي خوش‌خبر برگردي!

 

 

 جانان و اوا در كنار پسرعموها اميرمحمد و اميرحسام

[ يکشنبه 1 دی 1392 ] [ 15:10 ] [ مامان شیرین ] [ ]

  پاييز با همه خوبيهايش برايم روزهاي پردغدغه‌اي را يكي پس از ديگري مي‌آورد. آذرماه را دوست دارم... ماه ميلاد عشقم است... ولي دوست دارم به اين آذرماه عزيز بگويم: آذر عزيز لطفا كمي مهربان‌تر ! تو كه ماه خوبي هستي...

جان‌مادر از اول آذر مهدكودك مي‌رود . بهتر است از دو-سه روز اول چيزي نگويم كه تراژديك‌ترين صحنه‌هاي فيلم‌هاي ملودرام هندي در مقابلش كم مي‌آورند. و اينگونه بود كه رسما چهار روز از مرخص‌ام را نوش‌جان دخترم كردم. در عوض از روز چهارم تا حالا شب و روزش با اميد رفتن به مهد سپري مي‌شود. بگذريم كه صبح‌ها پروسه خوردن صبحانه و آماده كردنش براي مهد رفتن انرژي هفت مرد جنگي را مي‌طلبد... و گاهي همه چيز از كنترل خارج‌ مي‌شود و يكباره به خودم مي‌آيم كه اي واي نه‌و نيم هم به سركارم نمي‌رسم!

اين همه ماجرا نيست... ماجرا از آنجا شروع مي‌شود كه هنوز يك هفته از رفتن به مهد نگذشته بود كه نازنينم سرماخورد و سه‌روز در خانه ماند ... بعد از سه روز استراحت و درمان دو روز مهد رفت و مجددا ديشب تب و لرز و گلودردش شروع شد و اينبار به گوش‌درد هم آراسته شد. و اين‌طور بود كه امروز صبح هم تلاش زيادي كرديم تا براي رفتن به مهد كودك گريه‌نكند و آب‌ليموشيرين و داروهايش را بخورد تا خيلي زود خوب شود و برود مهدكودك!

 همه دلمشغولي‌هاي مادرانه به كنار نكته اينجاست جانان نازنينم در اين سه‌سال‌وسه‌ماهي كه به دنيا آمده تا به حال فقط يكبار سرماخورده كه آن‌هم فقط 24 ساعت بود و تب و مختصر آبريزش بيني يك روز بيشتر طول نكشيد . و اين دلم را طوفاني‌مي كند... حالا آوا هم سرفه‌مي كند... و صداي خس‌خس سينه‌اش بند دلم را پاره مي كند.

و من مانده‌ام و يك تكه از جانم كه گوشش از درد تير مي‌كشد و يك‌تكه از روحم كه سرفه مي‌كند و يك سوال ... مهدكودك بله يا نه؟

 

اين هم روز اول مهد  ! خنده‌اش مصنوعي‌است شوق و ذوق توام با استرس  را در چشمان درياييش مي‌شود ديد...

دو روز بعد كه عاشق مهد كودك شده ! و چشمهايش از شادي برق مي‌زند.ديگر خبري از استرس نيست!

اين‌ها نه فيتوپلانكتون‌ هستند و نه تك‌سلولي‌هاي عجيب غريب ديگر! اينها بچه‌ها هستند كه دارند در مهد كودك بازي مي كنند....

 اين‌هم دخترخانومي است كه « ديگه بزرگ شده و رژلب زده...»

اين هم آواي زندگيم كه عاشق اينست كه در حال شيرخوردن راه برود....

 

 

 

[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 13:10 ] [ مامان شیرین ] [ ]

 آدم هايي هستند كه هيچ وقت تمام نمي‌شوند... حتي اگر اول و آخر زندگيشان فقط شش‌ماه باشد...

روزهايي هستند كه با همه سنگيني‌شان مي‌خواهي در آن‌ها بماني... و خدا مي‌داند كه صداي اذان مغرب در آن لحظات چه‌قدر دلتنگت مي‌كنه!

و گريه هايي هستند كه حالت را خوب مي كنند،غم‌هايي كه دلت را رقيق مي‌كنند... حتي اگر به گمان خودت سنگ شده باشي... و بعد كه حالت خوب شد با خودت مي‌گويي راستي چند وقت است كه حالم اينگونه نبوده؟ راستي محرم امسال چرا اينقدر فرق داشت؟

در كنار همه اين‌ها يك جور حس عجيبي‌است... داشتن عزيزاني و دوستان دور و نزديكي كه براي درست كردن نذري شور ديگري دارند و نگذاشتند حتي يك كار كوچك ثانيه‌اي روي زمين بماند....

و اين حكايت اين روزهاي ما بود....

 

 

و كسي چه مي داند  

شايد نيايش از دستهاي كوچك شما آغاز شود بلكه مقبول افتد.....


[ يکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 13:21 ] [ مامان شیرین ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

خداوند مهربون در روز شنبه ۳۰ مرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۲۹ در بیمارستان بهمن همه دنیا را به ما هدیه داد. و ما اسمش را جانان گذاشتیم به معنی عشق تا بداند که برای همیشه عشق ما خواهد ماند. ۲ سال بعد خدای مهربون نعمت خود را بر ما کامل کرد و فرشته ای به نام آوا را در تاریخ ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۲۰ زمینی کرد تا طعم خوشبختی را بیش از پیش بچشیم.
آخرين مطالب
لینک دوستان
پيوندهای روزانه