بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
برای دخترم جانان
برای دخترم جانان
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید...

خداوند مهربون در روز شنبه ۳۰ مرداد ماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۲۹ در بیمارستان بهمن همه دنیا را به ما هدیه داد. و ما اسمش را جانان گذاشتیم به معنی عشق تا بداند که برای همیشه عشق ما خواهد ماند.


آرشيو مطالب

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

____________________
مطالب اخیر

عکسای اردیبهشتی

نگاه تو...

خنده های تو...

جانان شاد و خندون در پارک

تو چه فکری؟؟؟

ناز و اداتو قربون

عکسهایی از تعطیلات عیدنوروز

سال نو مبارک

فعلا که همه چی آرومه

یه خاله جدید

سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

روزانه‌ای دیگر

عکسهای قدیمی تر

من خیلی بابایی شدم

اشکها و لبخندهای من

کارای جدید

اولین انگشتر من

سیاره خاکی

دندون نهم و دهم من

داستان یک اسباب‌بازی

ببعی می گه...

و بازهم عکسهای آتلیه

گالری عکس۱(از ۷ماهگی تا یکسالگی)

یک سال و ۲ ماهگی جانان

یه خواب نقره‌ای

یه روزی مث همه روزای قشنگ

ای ول مرام بابا

نمایشگاه غنچه های شهر

منو ببخش گلم

آخ جون آتلیه

تولد یکسالگی جانانم

تولد مامان

جانان من امروز تو یکسال و یک ماه و یک هفته ای...

یه شروع خوب

____________________
پیوند ها

سید امیرعباس بابا

نی نی سایت

پرنسس آوینا

س مثل سپـــنتا

شکلک

امیرعلی

نیکان و روهان

باران

آروین عسل

ملیسا هدیه آسمانی

دنیای نفیس

نگین

رادین

یاس من زهرا

نازنین زهرا

پریناز یعنی تولد دوباره عشق

نستعلیق آنلاین

شکلک فانتزی

دستیاری

ستیا گلی

زیباساز وبلاگ

محمدسپهر

الیناگلی

حورا جان

کودکانه های کیان و کارین

یاسین و ال آی

طرح نگاه تو

____________________
آمار

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 1 نفر
بازديدهاي ديروز : 174 نفر
بازدید هفته قبل : 251 نفر
كل بازديدها : 22893 نفر

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

کدهای جاوا اسکریپت

POWERED BY
NiniWeblog.com

يکشنبه 27 فروردين 1391

پست ثابت

به وبلاگ من خوش اومدین !!

موضوع :

سه شنبه 19 ارديبهشت 1391

عکسای اردیبهشتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع :

شنبه 16 ارديبهشت 1391

نگاه تو...

 نگاه تو همه دنیای من...

موضوع :

پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391

خنده های تو...

خنده های تو آرام جان من...

موضوع :

دوشنبه 28 فروردين 1391

جانان شاد و خندون در پارک

موضوع :

چهارشنبه 23 فروردين 1391

تو چه فکری؟؟؟

الهی قربون دختر سربزیرم بشم

 

موضوع :

سه شنبه 22 فروردين 1391

ناز و اداتو قربون

موضوع :

سه شنبه 15 فروردين 1391

عکسهایی از تعطیلات عیدنوروز

لنگرود: ساحل زیبای چمخاله

 

رامسر


 

سیزده بدر : خونه باغ قدیمی در درکه

موضوع :

دوشنبه 14 فروردين 1391

سال نو مبارک

موضوع :

دوشنبه 15 اسفند 1390

فعلا که همه چی آرومه

سلام. خدا رو شکر اینبار که اومدم وبلاگ همه چی آرومه و من با خاله جدیدم حسابی کنار اومدم. حالا دیگه هیجده ماه و نیمه شدم. و واسه خودم خانومی هستم. می تونم مامان و بابا رو خیلی خوب و بجا مورد خطاب قرار بدم . می تونم عروسکم رو بخوابونم و حتی با قاشق بهش به به بدم. موهای عروسکمو با جدیت هرچه تمامتر برس می کشم. بعضی وقتا هم بشت مبل قایم می شم و تا مامانم منو نبینه و دنبالم بگرده بعدش با یه ادا و لبخند خوشگل میام بیرون و دالیییییییییییییی!

البته تازگیها یه کم خشن هم شدم و دست بزن هم دارم. اما برای سنم کاملا طبیعیه! اصلا جای نگرانی نیست.

اینم چند تا از عکسای جدیدم:


وقتیکه من درخواستی دارم...! قیافم این شکلی می شه

دارم موهای عروسکمو برس می کشم البته با جدیت هرچه تمامتر...

موضوع :

چهارشنبه 3 اسفند 1390

سلام.بهمن ماه هم تمام شد و بعد از یکماه یه خاله خوب برام اومد. راستش خاله فرشته بعد از حدود ١٠ روز که اومد و رفت مورد تایید مامان واقع نشد و اینطور شد که باهاش خداحافظی کردیم. بعد از اون چند نفر دیگه هم اومدنورفتن و بالاخره خاله رویا اومد. من خیلی زود باهاش دوست شدم . حتی اولین روزی که مامانم سر کار رفت نه تنها گریه نکردم بلکه با روی باز هم با مامان بای بای کردم.بامن حرف نزنخدا کنه که اوضاع همین طوری خوب بیش بره...

موضوع :

سه شنبه 18 بهمن 1390

یه خاله جدید

چند روزیه که وقتی صبح ها از خواب بیدار می شم می بینم که مامان خانوم خونه است و خیلی خوشحال می شم. اما بعد از چند روز که با مامانم تنها خونه بودیم یه روز دیدم که یه خاله جدید اومد خونمون. اولش بهش خندیدمو پشت مامانم قایم شدم. و بعد از چند دقیقه باهاش دوست شدم. با من صحبت کرد. کلی با هم بازی کردیم. ...اما یهو متوجه شدم خیلی داره به من نزدیک می شه  می خواست دستای منو اون بشوره!!! حتی می خواست پوشک منم اون عوض کنه!!!! اینطوری شد که من رفتم و به مامانم چسبیدم. به هیچ وجه ازش جدا نشدم.

اینطوری شد که بیشتر از ۱۰ روز که مامانم خونه نشین شد و سعی خودشو کرد که با پرستار جدیدم آشنا بشم.آخه خاله نسرین پرستار قبلی من دیگه پیشم نمیاد. با اینکه خیلی دوسش داشتم و با هم خیلی خوشحال بودیم اما خیلی دلتنگیامو به روم نیووردم تا مامان بابا ناراحت نشن. ولی آخه از من چه انتظاری دارن که زود یه خاله جدیدو قبول کنم؟؟؟؟ بابا جون من هنوز یه نی نی ۱۷ ماهه و نیمه ام. خودتون بودین می تونستین....؟؟؟

امروز اولین روزیه که مامانم منو با خاله فرشته تنها گذاشته . از دیشب استرسو تو چشمای مامانم می بینم ولی خب چه می شه کرد؟؟ حالا هم که هی تلفن می زنن! یه بار مامان! یه بار بابا... بابا جون من خوبم! قویتر از این حرفام! بذارین زندگیمو کنم!!!

موضوع :

شنبه 24 دی 1390

سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

امروز ۲۱ دی ماهه! و ۶ سال تمام از روز ازدواج مامانی و بابایی می گذاره! البته من فقط یک سال و ۴ ماه و ۲۰ روزه که با اونا هستم اما تو همین مدت کم هم خوب خوب این خوشبختی رو با تمام وجودم احساس کردم. مامان می گه انگار همین دیروز بود که با بابا کیوانم آشنا شد و با هم سر سفره عقد نشستن. بعد هم خیلی زود تصمیم گرفتن که زودتر از موعدی که بزرگترا در نظر گرفتن برن سر خونه و زندگیشون!  این بود که توی یه روز سرد برفی که البته عید قربان هم بود جشن عروسی شونو گرفتن‌و رفتن‌زیر یه سقف!

مامانی ... بابایی ... آغاز هفتمین سال ازدواجتون مبارک!!

موضوع :

سه شنبه 13 دی 1390

روزانه‌ای دیگر

با سلام!

بعد از مدتها بالاخره مامان خانوم ما وقت گذاشتن واسه این وبلاگ! حالا اینکه چه طوری از بین عکسهای گریان من اینا رو بیدا کرده . بماند. آخه هر موقع که من دوربین می بینم اولش خوشحال می شم . بنابر این اگه مامان یا بابا سرعت عمل خوبی داشته باشه عکس اولم خندونه. بعدش هم که ...دیگه می دونین.

این عکسا خونه مادرجونم گرفته شده . اونم موقعی که داشتم با باران جون بازی می کردم.

                                                                         

از دیدن این عکس تعجب نکنین . این کار هر روز و هر شب منه. باز کردن در یخچال و فریزر !!!

تازه شکستن چند فروند تخم مرغ و ریختن محتویات یخچال هم که دیگه گفتن نداره!!!

عکس کناریشم که مشخصه . با بابام رفتم حمام و حسابی دارم حال می کنم.

توی این عکس هم  بعد از یه حمام گرم مشغول نوشیدن شیر هستم و وقت ندارم که دوربینو از دست مامانم بگیرم!!!

 

  

موضوع :

چهارشنبه 7 دی 1390

عکسهای قدیمی تر

سلام ! آخه از دست این مامان چی بگم من؟ هزار روزه اینجا سر نزده. تازه هیچ عکس جدیدی هم از من نگرفته. آخه همونطور که قبلا هم گفتم  من تازگیا دوربینو متعلق به خودم می دونم و فقط می خوام دست خودم باشه و هر کاری خواستم باش کنم . حالا هم مامانم اومده عجله عجله چند تا عکس از سفر شمالمون بذاره که تقریبا مال ۵ ماه قبله!!!

 

موضوع :

يکشنبه 6 آذر 1390

من خیلی بابایی شدم

سلام. بازم اومدم. و بدون هیچ مقدمه ای بگم من تازگیا خیلی بابایی شدم. وقتی که بابا می خواد بیرون بره کلی ترفند سر هم می کنن که من نفهمم. اما تا صدای بسته شدن در بیاد من ناراحت می شم و گریم می گیره. خوب بابا آخه دوست دارم می خوام همیشه بیشم باشی.

وقتی که شبا بابا خونه میاد. با صدای بلند و از ته دل کوچولوم می خندم. آخه بابای مهربونم بازیهای زیادی بلده و همیشه تو خونه باهم کلی بازی می کنیم.   اول از همه می گه جانان بدو بریم نماز بخونیم. بعد منم می رم کنار بابا و خودمو با تسبیح و مهر سرگرم می کنم. تازه من یاد گرفتم که مث بابا خم شم و مهر رو ببوسم. و البته با زبونم خیسش می کنم.

بعدش هم بابا می گه جانان بدو بریم سر یخچال... و اینجاست که در یخچال چند دقیقه ای باز می مونه و تا صدای بوق یخچال بلند می شه بابا می گه وای الان مامان دعوا می کنه بیا کنار.

تازه وقتی هم که ببینم مامان و بابا دارن Love می ترکونن  با یک یورش عظیم موهای مامانو از ریشه می کشم. ... و البته بعدش که قیافه مامانو می بینم ناراحت می شم و بوسش می کنم و همه چیز به خوبی تموم می شه.

راستی یه چیز دیگه تازگیها یاد گرفتم که با یه لحن خیلی خوشگل بابامو صدا کنم و بگم:      با  با   ییییییییییییییییییی !!!!! 

و البته خیلی خوب تو شرایط مختلف جواب می ده و در هر موقعیتی لبخندو رو لبای بابام میاره...

 

موضوع :

سه شنبه 1 آذر 1390

اشکها و لبخندهای من

فک می کنین چرا این عکسم غمگینه؟

 

خوب البته دلایل زیادی می تونه داشته باشه. ولی قضیه از اونجا شروع شد که من تازگیا علاقه زیادی به دوربین بیدا کردم . البته این مساله قبلا هم بود ولی الان دیگه خیلی زیاد شده و هر موقع که مامانم می خواد از من عکس یا فیلم بگیره من سمت دوربین میرمو دستمو دراز می کنم تا بگیرمش و خودم عکس بگیرم. یا عکسای توی دوربینو ببینمم و هی بگم نی‌نی...نی‌نی ...و اگه مامان دوربینو نده  گریه می کنم. اینجوری...یه وقتایی هم قضیه خیلی جدی می شه و مث این عکس از ته دل گریه می کنم....

البته فکر نکنین که من خدایی نکرده دختر بداخلاقیم‌ها...خیلی وقتام از ته دل می خندمو خوشحالم. اما معمولا تو اینجور مواقع بای هیچ نوع دوربینی در میان نیست. به همین خاطر تازگیها عکس خوشحال و خندون کم دارم. اما هر طوری شده مامانم چند تا عکس خندون هم اینجا می ذاره ...بالاخره خوب نیست که بعد از مدتها عکسای ناراحت منو ببینین.

موضوع :

يکشنبه 22 آبان 1390

کارای جدید

سلام. من دوباره اومدم. امروز می خوام از کارای جدیدم براتون بگم.

یکی از کارایی که خیلی دوست دارم خالی کردن کیف مامان و باباست. البته کیف بابا خیلی سنگینه . اما هر طور شده کشون کشون میارمش و حسابی نق می زنم تا درشو برام  باز کنن. بعد هرچی که توشه بیرون می ریزمو حسابی سرگرم می شم. کیف مامان هم روش حمل خودشو داره . دسته اشو میندازم گردنم و راه میوفتم. بعد کیف بولشو درمیارمو ...

راستی من تازگیا فهمیدم که چه جوری شار‍‍‍‍‍ز رو تو بریز برق بزنم. آخه  از همون اول علاقه عجیبی به سیم و اینجور چیزا دارم. یه روز که مامان داشت تلویزیون نیگا می کرد رفتم تو اتاقشو از تو کشو شارزشو برداشتم. بعد رفتم اتاق خودم . همین که داشتم سعی می کردم دوشاخو به بریز بزنم مامانم صدام کرد.آخه هر موقع که از من صدایی درنمیاد مامانم مشکوک می شه. البته من هیچ جوابی ندادم. تا صدای اومدنشو شنیدم دویدمو رفتم بشت تختم قایم شدم. اما مامانم دید دارم چی کار می کنم. بعدشم کلی ناراحت شد و به من گفت جانانم خطرناکه ! جیزززززه! و سیمو برداشت و نمی دونم کجا گذاشت. بعدشم که بابا اومد خیلی جدی با هم نشستن و تصمیمای مهمی واسه من گرفتن. خدا به داد برسه...

 

 

موضوع :

سه شنبه 17 آبان 1390

موضوع :

دوشنبه 16 آبان 1390

اولین انگشتر من

سلام.می‌بینین من بالاخره صاحب انگشتر شدم. مدتها بود که دوست داشتم انگشتر مامان و بابا رو دستم کنم. اما نمی دونم چرا هر موقع انگشتر مامان بابا رو دستم می کردم زود میوفتاد. با اینکه انگشتامو محکم به هم می چسبوندما... اما نمی شد بررسی ها ی بیشتر هم به هیچ نتیجه ای نمی رسید. اما دیروزکه مامانم  واسم انگشتر بروانه ای خرید تا حدودی متوجه دلیلش شدم. بله دیگه ما هم از این هنرا داریم.....

 

موضوع :

چهارشنبه 11 آبان 1390

سیاره خاکی

چه روزگاری شده ! یه عالمه علامت سوال تو سرمه که نمیدونم چه جوری و از کی ببرسم؟؟؟!!!!

شاید مامانم هنوز اونقد منو بزرگ نمی دونه که سنگ صبورش باشم اما من می دونم که « اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه بکشه.» مامانی همیشه یادت باشه:« من مسوول گلم هستم.»

موضوع :

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد